گذر زمان
17 مرداد 92
پسرگلم سلام. امشب یهویی هوس کردم برم به آرشیو عکسات سری بزنم و یادی از روزهایی کنم که در طی 1سال و حدودا 5ماه گذشته کنار هم داشتیم البته مامان همیشه اون 9ماهی رو که تو توی دلم بودی رو فاکتور می گیرم با اینکه روزهای خیلی شیرین و صد البته تکرار ناشدنیه برامون.
چه خوبه که آدم از خاطرات زندگیش عکس می گیره... با دیدنشون انگار همه چی 2باره براش زنده میشه.....
دلم برای نوزادیت تنگ میشه با همه اون بیخواب هاش و بی تابی هاش..... با همه اون گریه های گاه و بیگاهت..... وای که اوایل من و بابایی چقدر می ترسیدیم وقتی تو زیاد گریه می کردی
... کلی هل می شدیم و هی تورو دست به دست می کردیم نگو همین نا آرامی خودش باعث بیشتر گریه کردن تو میشه... روز ها باید تو بغلم می گردوندمت تا خوابت می برد و امان از شب ها........ خوابیدنت مصیبت بود... یا بابایی بغلت می کردو دور اتاق می چرخید یا می ذاشتیمت تو کریر و تابت می دادیم یا تا صبح رو پای من بودی یا رو پای بابایی... تازه باید جیک مون هم در نمی اومد تا مبادا تو از خواب بپری... اگه از رو پا هم می ذاشتیمت زمین بیدار می شدی و گریه سر میدادی.....
1شب اونقدر گریه کردی که نگو.. هر کاری هم می کردیم آروم نمی شدی .. حسابی هل کرده بودیم به خاله جون زنگ زده بودم و ازش می پرسیدم که چیکار کنم؟؟؟؟ دست آخر دیگه لباس پوشیده بودیم که ببریممت دکتر که من همونجا دم در بهت شیر دادم که بالاخره خوابیدی فکر کنم دیگه نای گریه نداشتی که خوابیدی... بیچاره بابا جونی هم کلی نگران شده بود و نصف شبی پا شده بود اومده بود خونمون.. وقتی دید لالا کردی خیلی خوشحال شد و رفت... بله چنین بود روزگار ما در زمان خرد بودن شما........
یاد زمانی بخیر که هنوز نه 4دست و پا می رفتی و نه راه افتاده بودی و وقتی می ذاشتمت 1 جا فقط با نگاه نازت دنبالمون می کردی.... وقتی هم هیجانی میشدی یا میخواستی که بیایم بغلت کنیم تند تند دست و پا میزدی... فدای اون دست و پای کوچولوت...

یاد زمانی بخیر که سینه خیز یا 4دست وپا میرفتی و با تلاش خودتو بهم می رسوندی و از زانوهام میومدی بالا...
قربونت برم مهر ماه سال پیش (91) که رفته بودیم مشهد هنوز کوچیک بودی و شیرین و تا چشم کسی بهت میفتاد قربون صدقه ات می رفت... 1بار که تو محوطه هتل بابایی داشته ازت عکس می گرفته 1 پسر جوون دیگه نتونست خودشو کنترل کنه اومد اجازه گرفت و بوسیدت بعد هم ازمون خواست تا برات اسپند دود کنیم... 

وقتایی که آروم و معصوم خوابیدی........
وقتایی که با عشق نگاهم کردی.... و دلمو دیوونه خودت کردی..

هر لحظه و هر لحظه غرق نگاه معصومتم و دنیای پاکت عزیز دلم.... آیا من تونستم تا حالا شکر خدارو به خاطر حضور تو/به خاطر داشتنت و بودنت درست به جا بیارم؟؟ هرگز!
پسر نازم چه زود گذشت این 1سال و چند ماه . چه زود 4دست و پا رفتی دندون درآوردی راه رفتی حرف زدی . چه زود !!!
و حالا پسر ناز من این شکلیه... ناز و شیطون:
این 1سال و چند ماه گذشت. بقیه شم می گذره فقط ازز وجود مهربونش میخوام که خوب بگذره و آروم... به من صبر بده تا تو رو آروم و آقا بار بیارم زیر سایه خودش... حالا که منو لایق مادر شدن دونسته بهم توانش رو هم بده تا مادر خوبی باشم....
گلم پسرم عزیزم اگه روزی حرفهای مامانی رو خوندی بهشون عمل کن چون با عشق برات می نویسم... عزیزم همیشه با همه مهربون باش... به هیچکس ظلم نکن حتی اگه بهت ظلم کرده باشه... زیر بار حرف زور نرو و همیشه از حق خودت دفاع کن... صبر زیاد داشته باش که کلید همه مشکلاته... همیشه و همیشه به یاد خدا باش و مطمئن باش که هیچوقت تنهات نمیذاره... هیچوقت دروغ نگو و حقیقت رو کتمان نکن و بدون که چوبشو میخوری اگه غیر از این باشه...
عاشقانه دوستت دارم نازنین مادر



گذر زمان
