امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

گذر زمان

1392/12/16 23:58
229 بازدید
اشتراک گذاری

 17 مرداد 92

پسرگلم سلام. امشب یهویی هوس کردم برم به آرشیو عکسات سری بزنم و یادی از روزهایی کنم که در طی 1سال و حدودا 5ماه گذشته کنار هم داشتیم البته مامان همیشه اون 9ماهی رو که تو توی دلم بودی رو فاکتور می گیرم با اینکه روزهای خیلی شیرین و صد البته تکرار ناشدنیه برامون.

چه خوبه که آدم از خاطرات زندگیش عکس می گیره... با دیدنشون انگار همه چی 2باره براش زنده میشه.....

دلم برای نوزادیت تنگ میشه با همه اون بیخواب هاش و بی تابی هاش..... با همه اون گریه های گاه و بیگاهت..... وای که اوایل من و بابایی چقدر می ترسیدیم وقتی تو زیاد گریه می کردی نگران ... کلی هل می شدیم و هی تورو دست به دست می کردیم نگو همین نا آرامی خودش باعث بیشتر گریه کردن تو میشه... روز ها باید تو بغلم می گردوندمت تا خوابت می برد و امان از شب ها........ خوابیدنت مصیبت بود... یا بابایی بغلت می کردو دور اتاق می چرخید یا می ذاشتیمت تو کریر و تابت می دادیم یا تا صبح رو پای من بودی یا رو پای بابایی... تازه باید جیک مون هم در نمی اومد تا مبادا تو از خواب بپری... اگه از رو پا هم می ذاشتیمت زمین بیدار می شدی و گریه سر میدادی..... گریه 1شب اونقدر گریه کردی که نگو.. هر کاری هم می کردیم آروم نمی شدی .. حسابی هل کرده بودیم به خاله جون زنگ زده بودم و ازش می پرسیدم که چیکار کنم؟؟؟؟ دست آخر دیگه لباس پوشیده بودیم که ببریممت دکتر که من همونجا دم در بهت شیر دادم که بالاخره خوابیدی فکر کنم دیگه نای گریه نداشتی که خوابیدی... بیچاره بابا جونی هم کلی نگران شده بود و نصف شبی پا شده بود اومده بود خونمون.. وقتی دید لالا کردی خیلی خوشحال شد و رفت... بله چنین بود روزگار ما در زمان خرد بودن شما........

عطا نی نی 

  یاد زمانی بخیر که هنوز نه 4دست و پا می رفتی و نه راه افتاده بودی و وقتی می ذاشتمت 1 جا فقط با نگاه نازت دنبالمون می کردی.... وقتی هم هیجانی میشدی یا میخواستی که بیایم بغلت کنیم تند تند دست و پا میزدی... فدای اون دست و پای کوچولوت...  

 عطا

  یاد زمانی بخیر که سینه خیز یا 4دست وپا میرفتی و با تلاش خودتو بهم می رسوندی و از زانوهام میومدی بالا...

عطا 

قربونت برم مهر ماه سال پیش (91) که رفته بودیم مشهد هنوز کوچیک بودی و شیرین و تا چشم کسی بهت میفتاد قربون صدقه ات می رفت... 1بار که تو محوطه هتل بابایی داشته ازت عکس می گرفته 1 پسر جوون دیگه نتونست خودشو کنترل کنه اومد اجازه گرفت و بوسیدت بعد هم ازمون خواست تا برات اسپند دود کنیم... بغل

عطا تو مشهد

وقتایی که آروم و معصوم خوابیدی........ 

  عطا 

وقتایی که با عشق نگاهم کردی.... و دلمو دیوونه خودت کردی..

عطا

  هر لحظه و هر لحظه غرق نگاه معصومتم و دنیای پاکت عزیز دلم.... آیا من تونستم تا حالا شکر خدارو به خاطر حضور تو/به خاطر داشتنت و بودنت درست به جا بیارم؟؟ هرگز! 

 پسر نازم چه زود گذشت این 1سال و چند ماه . چه زود 4دست و پا رفتی  دندون درآوردی  راه رفتی حرف زدی . چه زود !!!

 و حالا پسر ناز من این شکلیه... ناز و شیطون: 

عط 

این 1سال و چند ماه گذشت. بقیه شم می گذره فقط ازز وجود مهربونش میخوام که خوب بگذره و آروم... به من صبر بده تا تو رو آروم و آقا بار بیارم زیر سایه خودش... حالا که منو لایق مادر شدن دونسته بهم توانش رو هم بده تا مادر خوبی باشم....

گلم پسرم عزیزم اگه روزی حرفهای مامانی رو خوندی بهشون عمل کن چون با عشق برات می نویسم... عزیزم همیشه با همه مهربون باش... به هیچکس ظلم نکن حتی اگه بهت ظلم کرده باشه... زیر بار حرف زور نرو و همیشه از حق خودت دفاع کن... صبر زیاد داشته باش که کلید همه مشکلاته... همیشه و همیشه به یاد خدا باش و مطمئن باش که هیچوقت تنهات نمیذاره... هیچوقت دروغ نگو و حقیقت رو کتمان نکن و بدون که چوبشو میخوری اگه غیر از این باشه...

عاشقانه دوستت دارم نازنین مادر

بای بای 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان رادین جون
17 مرداد 92 3:10
ای جونم

خاله چه قدر نوزادی هات شبیه رادین بود مخصوصا خوابیدنتون دقیقا مثل رادین که روی پا می خوابید شما هم همینطوروای که الان دارم نفس می کشم

البته همه ی زمتش برای مامانم بود بنده ی خدا تا 3 ماه پیش مامانم بودم




آی مامانی!!!!!!!!! نه دیگه ما تا 1ماه.بعدش من بودم و مامان زرنگم....


آجی محمدمهدی
19 مرداد 92 11:36
پسرتون هم مثل وبلاگتون خیلی جذابه.پیش ماهم بیاین.اگه باتبادل لینک موافقین،حتماخبرم کنین.خیلی خوشحال میشم.


خیلی مممنون نطر لطفتونه عزیزم. حتما میام.....
مامان محمدطاها
20 مرداد 92 15:07
عزییییییییییییزم
مامان رادین جون
23 مرداد 92 2:30
عزیز خاله ممنون از این همه لطف و محبتت

خاله من این عکست و ندیده بودم؟

همونی که روی سر سره نشستی آخ که من اونجا بودم مگه میزاشتم یه جای سالم روی صورتت بمونه خب چرا اینقدر خوشمزه ای تو

ماشالله هزاااااااااااااااااااااااااااااار ماشالله




ممنونم خاله جونم. خیلی لطف دارین.
مثل رادین جونم دیگههههههه